ثبتا فى قميصه ، ليجىء الحشر * مستعدياً الى الرحمان
از خون دو شهيد ، على و پسرش ، بر روزگار دو گواه نقش بسته است .
اين دو گواه ، در اواخر شب ، دو سپيده و در اوايل شب ، دو شفق هستند .
اينها بر پيراهن روزگار نقش بستهاند ، تا روز حشر فرا رسد ، و در پيشگاه خداوند دادخواهى كنند .
اين است عواطف سرشار و سوزان بزرگ معرّه كه هنگام گفتوگو از امام على عليه السلام و پسرش حسين ، شعلهور مىشود . شكى نيست كه اگر عاطفه وسيع و عميق باشد ، مىتواند چنين تابلويى را كه در آفرينش و رنگآميزى آن خيال و عقل همكارى كردهاند ، به يادگار بگذارد .
كدام مصيبت به پاى مصيبت پدر شهيدان و پسرش مىرسد ؟ اين همان مصيبتى است كه ريشههاى آن در زمان گذشته پديد آمد و آنگاه در اعماق دلها نقش بست و همچنان گسترش يافت تا زمان ، او را ، يا او زمان را فرا گيرد . سرانجام صورت و رنگى پيدا كرد و در پيشانى افق جاى گرفت ، بدين ترتيب موجود قابل لمسى شد ، داراى حجم و شكل و رنگ كه زمان را با فجر و شفق و روز و شبش پر كرد ، و شكلى كه افسوس همه پاكان را در خود مجسم كرد و تا روز حشر ، روزى كه تبهكارى با شعلهء آتش مىسوزد و ستمديده به حق خود مىرسد ، ادامه خواهد يافت ، و رنگى از رنگهاى خورشيد كه پيراهن روزگار را در اواخر شب رنگآميزى مىكند .
آثار تأثرات عاطفى و جنبش فكر و وجدان ، در اين سه بيت چنان نهفته است كه در حقيقت جامع تمام سخنان حزنآور و هيجانانگيزى است كه در مورد مصيبتهاى على و ياران حق گفته شدهاست . ياران حق ، همان مردمى هستند كه آزارها و شكنجهها ديده ، به بيابانهاى دوردست تبعيد شدند يا از گرسنگى و سرما بميرند ، زنده به گور شده و با فرزندان و برادران خود بر سر دار رفتند و سوزانده شدند .
جلّادان خودسر مىخواستند اينان به وجدان خود خيانت كرده ، و با پيروى از بردگان