تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
دون‌همت ، از على بيزارى جويند و آن شرافت اخلاقى را كه امام در راهش كشته شده بود ، انكار كنند . گويى احساس مىكنم ماده و روح مصائب علوى كه در طول قرن‌ها هم‌چنان برجاى مانده است ، با اين سه بيت زندگى مىكنند . گويى مىنگرم ابرهاى نيلگون با آرامش و حسرت ، برفراز صحراى سردى در حركتند كه ابوذر غفارى به آن‌جا تبعيد شد و با شكم گرسنه و حال پريشان در آن‌جا جان سپرد ، بعد از آن‌كه فرزندانش از گرسنگى مرده بودند ، و زن بىنوايش ساكت و خاموش در آستانه مرگ قرار داشت . در همان حال امويان خون‌خوار ، در ميان ناز و نعمت زندگى مىكرده ، و به گناه و زشتى خو گرفته بودند . گويى با چشمان خود مىبينم مسلم بن عقيل را به امر ابن زياد ، برفراز قصر كوفه مىبرند تا گردنش را به تيغ ستم بزنند و پيكر بىجانش را از بالاى قصر به زير افكنند ؛ و اين همه بعد از آن است كه در دست يك مشت مردم شيطان‌صفت شكنجه‌ها ديده است كه حداقل آن اين بود كه لب‌هايش را بريده و بر سرش آتش ريخته‌اند و تنش بر اثر تشنگى فرسوده شده است ؛ در حالى كه او يكى است و دشمن هزاران ! صحنهء ديگر چنين به نظرم مىآيد : هانى بن عروه ، آن پير روشن ضمير را كه نخواست لكه ننگ ظلم و غصب بر دامنش بنشيند ، به محكمهء ستم مىكشانند و جيره‌خواران پسر زياد ، بر چهره ملكوتىاش شلاق مىزنند . گويى كه شترى را تنبيه مىكنند . ضربات شلاق آن‌چنان دردناك است كه صورتش را كبود و متورم و خون آلود كرده است . آن‌گاه با خوارى به بيغوله تاريك و ترسناك زندانش مىبرند و سرانجام او را دست بسته به بازار گوسفند فروشان برده ، زمين بازار را به خون اين انسان بزرگ رنگين مىكنند . مسجدكوفه از جمعيت موج مىزند . حسين و فرزندان او را تازه كشته‌اند . عبيدالله زياد برفراز منبر كوفه نشسته ، مىگويد : « خدا را ستايش مىكنم كه حق را آشكار و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 670 | جورج جرداق / خسرو شاهى