تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
كلان ، سبك و سنگين ، نيرومند و ناتوان همه در آفرينش يك‌سان هستند . و هم‌چنين است آسمان و هوا ، باد و آب شما به خورشيد و ماه ، گياه و درخت ، آب و سنگ ، گردش شب و روز ، پيدايش و امواج اين درياها ، بىشمارى اين كوه‌ها و بلندى قله‌هاى آنها ، و گوناگونى لغات و زبان‌ها بنگريد ، تا آفريننده را بشناسيد . . . . باز گوش فرا دهيد و ببينيد كه علىبن ابىطالب چه مىگويد : . . . هيچ نعمت و خوشىاى در دنيا نمىيابيد ، مگر آن‌كه نعمت ديگرى را از دست بدهيد و هيچ‌كس از شما ، در دنيا زندگى نمىكند ، مگر آن‌كه روزى از روزهاى عمرش را از دست مىدهد . و افزونى در خوردن لذتى نو و تازه براى او نمىآورد ، مگر با از بين‌رفتن آنچه از روزى پيش به‌دست آورده بود . و براى او نشانه و اثرى به‌وجود نمىآيد ، مگر آن‌كه اثر و نشانهء ديگرش از بين رفته باشد . و براى او چيزى تازه و نو نمىگردد ، مگر بعد از آن‌كه تازهء او كهنه شود ! و براى او خوشه‌اى نمىرويد مگر آن‌كه دروشده‌اى از او ساقط گشته و از بين برود و درواقع ما شاخه‌ها هستيم و ريشه‌هاى ما از بين رفته‌اند ، پس چگونه شاخ و برگ ، پس از اصل و ريشه باقى تواند ماند ؟ * * * به‌نظر من ، تشابه و همانندى عجيبى بين قطعه‌اى از اشعار « امرءالقيس » با قطعات بسيارى از ادبيات علىبن ابىطالب وجود دارد اين قطعه به‌طور كلى ، دربارهء مفهوم وحدت كامل جهان هستى است كه به شكلِ بىنظيرى ، به پرخاش بر ستمگر و تجاوزكار و يارى ناتوانان روى زمين از گياه و پرنده گرايش مىيابد تا همهء عناصر هستى ، نيرومند و شاداب و برابر باشند . امرءالقيس نخست مطلبى را شرح مىدهد كه خلاصهء آن چنين است : من روزى نشستم و به تماشاى رعدوبرق پرداختم ، تا ببينم باران از كدام سوى روى مىآورد ؟ آه ! چه زيبا وجالب بود آنچه من ديدم ؟ من ديدم كه باران از هر چهار طرف ، سيل‌آسا