و اين راه كهكشان ، تابلويى ترسيم مىكند مانند :
جنگلى سرسبز و خرم ، شاداب و زيبا ، آكنده از ستارگان آسمان » .
* * * « اى ستارگان پايين ! جاى من نسبت به شما ، بسيار دور است .
تا آنجا كه ستارگان درخشان و ثابت من ، همانند جزاير پراكنده در روى درياهاست .
و همچنين خورشيدهاى بىشمار من ، در ديد كوتاه و ناتوان شما ،
در گوشه دورى از آسمان ، همانند بيابان غمانگيزى است كه صدا در آن ناپيداست .
گويى كه اندكى خاكستر سرخرنگ ، در ميان تاريكى شب ، پخش شده است .
اينك اينها ، ستارگان كهكشان ديگر هستند كه جهانهاى ديگرى را براى شما نشان مىدهند كه كوچكتر از اين جهانها نيستند و در ميان آسمان پراكندهاند ، اين درياى عظيم كه ريگ و سنگريزه در گوشه و كنار آن ديده نمىشود . موجهاى آن مىرود ولى هرگز به ساحل خود بازنمىگردد ! » « 1 » و سرانجام اين خداست كه سخن مىگويد :
هامش
( 1 ) . اينها اشعارى بود از « ويكتور هوگو » كه از فرانسه به عربى ترجمه شده و از عربى به فارسى برگشت ! ولى اشعار شاعران ما ، در وصف ستارگان و زمين و آسمان ، خيلى شيرينتر و جالبتر است كه براى نمونه ، چند بيتى از « عطار » نقل مىشود :كه داند ، كاين هزاران مهر زرين * چرا گردند در نه قبه چندين
در اين دريا چرا غواص گشتند * سماعى نيست ، چرا رقاص گشتند
هزاران باربر گشتند برهم * يكى افزون نمىگردد ، يكى كم
خموشانند سر در ره نهاده * زبان ببريده و در ره فتاده
همه هستند سرگردان چو پرگار * پديدآرنده خود را طلبكار
در آن گردش نه مستند و نه هشيار * نه در خوابند ، از آنحالت نه بيدار
تو شب خوش خفته و ايشان در ره او * همى بوسند خاك درگه او .« م »