« اين آواز خسته و ناتوانى كه به گوش مىرسد ، چيست ؟
اى كرهء زمين ! از اين گردش ، در آن افق تنگ و محدودى كه دارى ، هدفت چيست ؟
آيا تو ، جز دانهء ريگى كه ذرهاى خاكستر بر آن نشسته است ، چيز ديگرى هستى ؟
اما من ؟ من در آسمان نيلگون و وسيع ، در مدار بزرگى سير مىكنم ! « 1 » اين راه دراز كه حيرتانگيز و وحشتزاست ، زيبايى مرا وارونه جلوه داده است .
و اين هاله كه حلقهوار گرد مرا فرا گرفته ، در تيرگى شبها ، مانند ارغوان سرخفام مىدرخشد .
مانند گوىهاى زرين كه پيوسته بالا مىروند و پايين مىآيند .
گاهى دور و گاهى نزديك مىشوند ، و هفت قمر بزرگ و شگفتانگيز را نگاه مىدارند .
و اين هم خورشيد است كه در پاسخ مىگويد :
خاموش باشيد ! شما اى ستارگان ، در اين گوشه از آسمانها ، زيردستان و رعاياى من هستيد .
ساكت و آرام باشيد ! من امير و سردار ، و شما فرمانبر و رعيت من هستيد .
شما هردو ، مانند دو ارابهايد كه دوشادوش يكديگر راه مىرويد ، تا از در وارد شويد .
در كوچكترين آتشفشان من ، مريخ و زمين
هردو فرو مىروند ، بدون آنكه به اطراف و دهانهء آن بربخورند .
و اينك ستارههاى « دب اصغر » مىدرخشند ، مانند هفت چشم زنده كه به جاى مردمك هريك ، خورشيدى است .
هامش
( 1 ) . نظامى گويد :تو پندارى جهانى غير از اين نيست * زمين و آسمانى غير از اين نيست
چو آن كرمى كه در گندم نهانست * زمين و آسمان او ، همان است ! . م