و باز اگر بشنويد كه سليمان مىگويد :
« من نرگس شارون و سوسن وادىها هستم
چنانكه سوسن در ميان خارها .
همچنان محبوبهء من در ميان دختران است !
چنانكه سيب در ميان درختان جنگل .
همچنان محبوب من ، در ميان پسران است .
در سايهء وى به شادمانى نشستم .
و ميوهاش به كامم شيرين بود !
مرا به ميخانه آورد .
پرچم وى بالاى سر من ، محبت است .
مرا به قرصهاى كشمش تقويت كنيد و مرا به سيبها تازه سازيد .
زيرا كه من از عشق بيمار هستم .
دست چپش در زير سر من است .
و دست راستش ، مرا در آغوش مىكشد .
اى دختران اورشليم ! شما را به غزالها و آهوهاى صحرا قسم مىدهم كه محبوب مرا
تا خودش نخواهد ، بيدار نكنيد و برنيانگيزانيد ! . . .
محبوب من مانندِ غزال يا بچه آهو است . . .
اينك زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است .
گلها بر زمين ظاهر شده و زمان آهنگها فرا رسيده و آواز فاخته ، از ولايت ما شنيده مىشود . . .
اى كبوتر من كه در صخره و در ستر سنگهاى خارا هستى .
چهرهء خود را بر من بنما و آوازت را به گوش من برسان .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 609
مساهمون: جورج جرداق
ص٦٠٩