پس درواقع ، ادبيات و هنر ، جز اين جامعيت مفهوم ديگرى ندارد .
و اگر فلاسفه در قرون اخير متوجه وحدت جهان هستى شدهاند ، ادبا و هنرمندان ، از روزى كه انسان بهوجود آمد و در اعماق و درون آن بذر هنر و ادراك ادبى پيدا شد ، متوجه اين نكته گرديدند ، زيرا دليل و برهان فلاسفه ، عقل و قياس آنهاست ، و اين دو ، نسبت به عناصر تشكيلدهندهء يك انسان زنده محدودند ؛ ولى رهنماى اديب و هنرمند ، عشق و ذوق يا احساس و الهامى است كه هر دو جرقهاى روشن از درون و تمام عناصر تشكيلدهندهء هستى يك انسان بوده و يكباره از روح او برخاسته است .
علاوه بر اين ، نظريهء فلاسفه دربارهء جهان هستى ، بهمثابهء يك وحدت بههمپيوسته و متكامل ، در مقام مقايسه با نظريهء ادبا و هنرمندان ، يك نظريهء سطحى و ظاهرى است . براى آنكه فلاسفه اشياء گوناگون را جدا از هم مورد دقت و مطالعه قرار مىدهند و مىسنجند و سپس آنها را ضبط مىكنند و وسيلهء آنها در اين امر ، تنها عقل و خرد است ؛ و عقلِ جزئى از يك انسان زنده ، يعنى گوشهاى از عناصر تشكيلدهندهء آن است ، ولى ادبا و هنرمندان ، خود با زندگى و جهان هستى ، بهطور مستقيم و دائمى ، پيوند دارند و در همهء حالات و با تمام نيرو با احساس ، عقل ، خيال ، ذوق ، يعنى با تمام وجود خود ، با هستى و حيات پيوند دارند . بنابراين ، اين گروه در درك و فهم اين وحدت و بههمپيوستگى در عالم وجود ، قديمىتر و عميقتر از فلاسفهاند . و درواقع ادبا ، استادان فلاسفه هستند : استادان و راهنمايان آنان از روزى كه بودهاند ، تا روزى كه خواهند بود .
پس اگر موضوع از اين قرار باشد - چنانكه هست - بايد گفت : علىبن ابىطالب از نظر بينش و اسلوب ، بزرگمردى از بزرگان اين گروه است . گروه جاودانه مردانى كه پردههاى حقايق را كنار زدند تا حقيقت را آنطور كه هست ، دريابند . . . گروهى كه مانند ديگر مردم ، همه چيز را مىبينند ، ولى فقط آنان عمق و درون قضيه را مىفهمند و درك مىكنند . . . گروهى كه به ستارگان آسمان ، ريگهاى بيابان ، آبهاى دريا و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 606
مساهمون: جورج جرداق
ص٦٠٦