تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
دگرگون شود ! و آن فرزانهء غريب احساس نمود گام‌هايش او را به غربتى ژرف فرو مىبرند . آرام بر در مسجد ايستاد و دمى به مرغابيان نوحه‌گر نگريست و به مردمى كه دور ايستاده و خاموش بودند ، و دوباره گفت : مرانيد كه نوحه‌گرند . به مسجد درآمد و به آستان پروردگار جهانيان سجده برد . ديده از ديدار مردم فرو بست و ديد از سه چيز در ميان‌شان خبرى نيست : پول حلال ، زبان صريح و راستگو و برادر مايهء دل‌آسايى . روزگار ، فرمان جفاجويانه‌اش را رقم زد . ابن ملجم با شمشير زهرآلود در رسيده و ضربه‌اى زد كه خود آن پليد معتقد بود اگر بر شهرى زند ، همه را به خون گيرد ! لعنت خدا بر ابن‌ملجم باد ! نفرين و نفرين گران و هر كه ديده به دنيا گشود و هركه بمرد و هر چه از عدم پديد گشت ، نفرينى كه چشمه‌ساران را بخشكاند و سبزه‌زاران را بسوزاند و شرر عدم بر زمين پراكند و همى شررافشان باشد . لهيب چركين و دم‌گدازان دوزخ برنهادش . هزار اهريمن او را به رو در ژرفى دوزخ اندازند ، در همان تف سوزان و كام‌زبانه‌خيزى كه شرارش بغرّد و بخروشد و به هر چه رسد درد انگيزد . گردبادها برخاست پرتلاطم و زمين‌لرزه‌ها در گرفت تكان‌آور ؛ همه پرخروش و پرنهيب كه هرچه مىيافت مىربود و مىكوفت . خاك از هر سو به هوا جست و غبار گشت و گردان و توفنده برآشفت و به‌هم ريخت و چنان شد كه گويى آسمان صاعقه‌ها بر سر زمين افكند . ابر گرد روى روز را به قيراندود و پرده بر چهرهء خورشيد بست ، تا مهر از زمين برگرفت و هيچ نتابيد . منظره‌اى پديدار شد هولناك و تشويش‌انگيز . ناله بود كه از دل برمىخاست و فرياد و فغان كه از دهان برمىآمد ، و ابرهاى سياه بر آسمان كه از شورش رعد مىدريد . اندوهى جهان‌گير بر آن ديار سايه انداخت و همه چيز را به تيرگى فرو برد . مرغكان به لانه خزيدند و نوك‌هاشان به زير بال حسرت خموشى