مرغابيان را از برابر كوه حكمت روان برانند . ديدند مرغابيان ، نه مىروند و نه از خروش نوحه گرانه باز مىايستند و نه باد از وزش باز مىماند . آيا آن پرندگان هم مثل باد احساس كرده بودند مصيبتى در انتظار امام بزرگ است كه به مصيبتهايش از دست مردم پايان خواهد داد ؟
در اين وقت ، در دل امام شكوفهء شوقى به شنيدن نوحهگرى مرغابيان بشكفت . رو به مردم كرد و با صدايى كه از ژرفناى فاجعه برمىخاست گفت : « مرانيد كه نوحهگرند ! »
چرا نوحه نكنند و چرا مردم برانندشان ؟ چرا فرزند ابىطالب با ديده و دل به آنها ننگرد و به اين صبحدم باز ننگرد ؟ پيش از اين هزار و يك صبحدم ديده كه هيچ يك چنين نبوده و نه آنچه را اينك احساس مىكند در آن احساس كرده است . مگر اين بزرگمرد حق ندارد سوگواريش را از زبان مرغان نوحهگر و باد پرطنين بشنود ؟ آيا حق ندارد با خورشيد و شبى كه ديگر نخواهدش ديد وداع گويد ؟ آيا حق او نيست كه آخرين نگاهش را بر دشت و دمنى بيفكند كه در آن فقيرانه زيسته تا مردم را به نوا و توانگرى رساند و داستانها از جنگاورى و دلاوريش بهياد دارد و حكايتها از مصايب و آلامش كه همه را شبهاى دراز با اشك چشمانش برخوانده است ؟
همين دنيا ، اگر مردم جانب حق نگه مىداشتند و پاىبند اصول وجدان بودند ، مجبور به وداع شام و روزش نمىشد ، ولى افسوس كه آزمند حقهبازند و حلال را به حرام مىآميزند . اگر مرگى مقدر و حتمى نمىبود روحش دمى در كالبد بند نمىشد ، اما چه كند كه روى زمين پر است از اهريمنان توطئهگرى كه تودههاى اسير و تنگدست ، زير چنگالشان ناله مىكنند و جان مىسپارند . هنوز هزاران محروم بينوا در عراق ، حجاز و شام با مسكنت دست به گريباناند و بىدينان خداناشناس در سايهء غفلت عوام آسوده مىچرند . چه مىشد اگر دنيا مىگذاشت على بن ابىطالب عليه السلام دو گام بهدلخواه بردارد و همه چيز را دگرگون سازد ؟ ولى دنيا نخواست كه همهچيز
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 580
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٨٠