تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
گزيدند . درختان ستبر بوستان‌هاى ساحل دجله و فرات ، اين شور به دل گرفتند كه از ريشه برآيند و با وزشى چو توفان و پرشى چون بال مرغان بشتابند و برگ‌هاى سرخ فام‌شان را به‌پاى شهيد راه خدا ريزند . * * * همهء مظاهر طبيعت از سر انتقام به‌خشم آمدند و بر خروشيدند ، جز سيماى علىبن‌ابىطالب كه هم‌چنان گشاده بود و خندان . نه دم از انتقام مىزد و نه به درگيرى مسلحانه اشارت مىنمود . مأموران بر در خانه‌اش به‌پاى ايستاده بودند ، همه بىتاب و دل‌سوخته و گريان . از خدا براى پيشواى مؤمنان رحمت مىخواستند و شفاى سريع تا با بهبودش درد دردمندان درمان پذيرد . ابن‌ملجم را دست بسته آورده بودند . همين كه به حضورش بردند دستور داد : « خوراكى گرم دهيدش و بسترى نرم » ! اما گشاده‌رويى او ، مفهوم فاجعه را رساتر از غرش آشوب‌گرانهء باد ، و در هم ريزى اشياء و لرزش زمين بيان مىنمود . سيمايش در آن لحظات ، شباهت بسيارى به چهرهء سقراط داشت كه هم وطنانش بر مسموم كردن او پاى مىفشردند ، و به چهرهء مسيح بن مريم آن دم كه بازرگان يهودى او را تازيانه مىزد ، و به سيماى تابناك محمدبن عبداللَّه صلى الله عليه و آله آنگه كه اوباش طائف سنگ به سوى او مىپراندند ، غافل از اين‌كه چه بزرگ‌مرد و الا شأنى را سنگ مىزنند ! اثير بن عمرو بن هانى ، حاذق‌ترين پزشك و جرّاح كوفه را به بالين امام آوردند . همين كه شكافتگى پيشانى را معاينه كرد ، آهى سرد از سينه برآورد و با صدايى حزين كه به ناله بيشتر شبيه بود گفت : « وصيت خودت را بكن ، اى پيشواى مؤمنان ! چون ضربهء اين پليدزاده به مغزت اصابت كرده است » . امام نه دلتنگ شد و نه مردّد و نگران ، بلكه با كمال متانت و تسليم ، خويشتن را به تقدير الهى سپرد . بعد دو فرزندش حسن و حسين را فراخواند و وصيتش را تقرير فرمود و به آنان تأكيد كرد به خاطر قتلش فتنه برنيانگيزند و نه خون كسى را بريزند . دربارهء قاتلش نيز سفارش كرد كه « اگر از