شادى سر مىدادند و جبين سپاس به خاك مىسودند و مىنگريستند كه قدرتمندان چون دستههاى ملخ از برابر توفان مىگريزند .
پسرعمويش ، پيامبر را به ياد آورد كه با مهر و عشقى پرشكوه رو به او كرد و به سينه فشردش و گفت : اين برادر من است .
ديگر بار پسرعمويش ، پيامبر را به ياد آورد كه به خانهاش آمد و ديد كه خواب است ، فاطمه رفت بيدارش كند كه پدر به او گفت : بگذار بخوابد . شبهاى دراز پس از من از فرط اندوه بيدار خواهد ماند . فاطمه گريه سر داد و بهزارى اشك ريخت .
بهخاطرش رسيد كه پيامبر مىگفت : على ! خدا تو را به عزيزترين زينتها آراسته است . تو را عشق طبقات فرودست بخشيده و مقدر فرموده كه تو خشنود از چنان پيروانى باشى و آنان خرسند از چون تو امامى .
خاطرهء مرگ پيامبر را در برابر ديدگانش به ذهن آورد و آخرين نگاهش را به او ، و چهرهء اندوهبار فاطمه و اندوه بىپايانش را كه نگذاشت بيش از چند ماه زنده بماند و در جوانى به پدر پيوست ، و او به خاك سپردش و آتشينترين اشكها بر گورش فشاند ، و شامگاه با افسردگى تنها به خانه برگشت : با حزنى جاودان و شبى هجران .
چهرهء عمر را به خاطر آورد كه به طرفش مىآمد و مىگفتش : « به خدا اگر زمامدارشان شوى به راه روشن حق خواهى بردشان و به طريقى درخشان » و چهرهء ياران پيامبر را كه همآوا مىگفتند : « در دورهء پيامبر ، منافقان را فقط از روى دشمنىشان با على مىشناختيم . » و مگر پيامبر خود بارها به او نگفته بود : « اى على ! فقط منافق تو را دشمن مىدارد » ؟
در آن لحظات ، همرزمان جهادش را به ياد آورد ؛ روزگارى كه در سايهء پيامبر و او مددكار و دوستدار هم بودند . اينك يكى بهجنگش برخاسته و ديگرى عليه او دستهبندى كرده و سومى طمع به حكومتش بسته و در اين راه يا به خون غلتيده يا هنوز نغلتيده است ، اما پاكدلانشان ، آنانكه به حق و عدالت وفادار ماندند و در طريق
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 575
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٧٥