مينوى جاودان آن جهان مىخواهد ، همدست شده و او را به رنج و غمى جانكاه فرو بردهاند ؟
كيست اين دلير ، اين هوشمند فرزانه ، اين غريب كه آز و حسد پردهء انكار بر ديدهء دشمنانش بست تا حقش نشناختند ، و حسابگرى تصميم دوستانش را بهتزلزل افكند تا واگذاشتندش ، و او يك تنه به جنگ تبهكارى و ظلمت كمر بست و زمام ادارهء خلق بر روشى متين را بهدست گرفت . نه پيروزى درخشان در او غرور انگيخت و نه ناكامى ، آه حسرت و يأس از سينهاش برآورد . چرا كه او حق است و جز حدود حق توجهى فرا خويش ندارد . بگذار جمعى به خصومتش كمر بندند و گروهى هراسش به دل گيرند .
اين فرزانهء غريب كسى جز اميرالمؤمنين علىبنابىطالب نيست . افسردهء دلشكستهاى كه پاسى ديگر بدسگالى دلباخته از افسون شيطانىِ زنى هرزه و بد نهاد دست پليد از آستين خيانت بهدر خواهد كرد و خون پاكتر از عطر فرشتگانش را خواهد ريخت .
* * * شب ، تيره بود و وهمآور . آسمان ، گرفته و ابرآلود . پارههاى ابر سياه بهسان غولان زنجير گسسته در هر سوى ميدان آسمان با تبختر گام شمرده و سنگين برمىداشتند ، جز تكههايى كه از شرار رعد مىشكافت و مىپراكند و سبكبال مىپريد .
عقابها در آشيانهها مدهوش خفته ، و سر بهزير بال برده ، سرى كه فردا ، سوگوار و ضجهخيز از ماتم عقاب كبير برداشته نخواهد شد ، و بالى كه خواهد فشرد و هرگز پر نخواهد كشيد .
شب ، همه شب نيارميد ، زيرا مىدانست در گوشه و كنار كشور ، دردمندانى هستند رنجور از بار ستمكشى و دلتنگ از زندگى مذلّتبار ، و بىارزشانى خودستا و بزرگ نما ، و زورمندانى جبّارمنش ، و مردانى بزرگ آوازه از شهر و ديار ، و زيردستانى بهكام
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 573
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٧٣