زبردستان ، و دشمنانى در شرارت و بيداد هم دست ، و بدكارانى در گناه هم عهد و هم دل ، و طرفدارانى كه پا از يارى حق به دامن مىكشند و به خوارى وا مىگذارند !
شب ، همه شب نيارميد . آخر مىديد عدل پامال است و خدمت ، ضايع . سرنوشت مردم در گرو خودرأيى هوسبازان است و گوهر حيات و حيثيت آدميان به پاى مفسدانى ريخته است كه دست اندر تبهكارىاند ، و بيدينى پنهان فراوان .
يك دم نياسود و تا سپيده دمان مژگان به هم زد . آخر از وقتى ديده بهدنيا گشوده بود پشتيبان و تكيهگاه عدالت بود و يار رنجديدگان و برادر بيچارگان و صاعقهاى مرگ آفرين بر سر استبدادگران و بيدادگران ، هم با زبان به باد حمله مىگرفتشان و هم با ذوالفقار !
در خاطرش آن شب صفحات تاريخ زندگانىاش ورق خورد و خاطرههاى دور و نزديك جان گرفت . به ياد آورد هنوز نوجوانى بيش نبود كه در برابر بهت و حيرت اهل قبيلهاش شمشير از نيام بركشيد و در دفاع از آيين اسلام با سرودى كه مژدهء نيكوكاران بود و تهديد بدكاران بر چهرهء مخالفين مىنواخت ، و آن نگونساران از سر تمسخر و بيهودهانگارى رو بر مىتافتند ولى او همچنان با تصميمى خللناپذير راه خويش را مىپيمود و خونش را وقف نورافشانى آيين نوين كرده بود .
خويشتن را در شب هجرت بهجاى پيامبر ديد كه زير برق شمشيرها و شرار كينهجويىهاى نابكارانه مىغلتيد ؛ تا مگر ابوسفيان و مشركان و بردهفروشان تبهكار ره به بنيانگذار آيين نبرند و او جان به در برده ، نورش ظلمت جاهليت را بزدايد و گيتى را روشنى بخشد .
كوشيد خاطرات گذشته بهيادش آيد . بهخاطر آورد كه قهرمان نبردهاى عدالتخواهانه بوده است . قهرمانى كه دژها بهبازوى عشق و اخلاص مىگشود و طومار زندگى نابكاران در مىنورديد ، و طرفداران بينوا و رنجديدهاى كه دورش را گرفته بودند : با هر ضربه كه بر پيكر خصم مىنواخت از سر ستايش و تمجيد غريو
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 574
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٧٤