درمىگذرد و بسيار هم درمىگذرد .
حق دشمن فرو نمىگذارد و به خاطر دوست دامن به گناه نمىآلايد . يار افتادگان ، برادر بىكسان ، پدر يتيمان ، و نوازشگر همه كسانى كه از زندگى بهتنگ آمدهاند .
در هر ناخوشى اميد به او مىبرند و در هر سختى ديدهء تمنّا به او مىدوزند .
عملش سرشار ، و بردباريش كوهسار . درياى دلش كه دشت و كوهستان را در برگرفته ، با قطره اشكى كه از ديدهء بينوا يا اندوهگينى بچكد ، طوفانى و لبريز مىشود .
ترحّم بر تنى بدبخت ، او را كه فرق ديوها با شمشير مىشكافد ، در قبضه و مسخّر مىسازد .
در تابندگى هشيارانهء روز ، به ميان خلق ، بهدادگرى مىنشيند و به استقرار نظم و اجراى كيفر برمىخيزد ، و چون شب به مدهوشى رود و تاريكى پرده آويزد بر سرنوشت مردمان و بر وضع خلايق اشك مىبارد .
بهگوشهاى از زمين ، غريبى است كه تا ستمزدهاى از ره دادخواهى نالهاى به گوشه لب آرد ، بانگ رعد آسايش بههوا برمىخيزد و صاعقهء مرگ آفرين بر كاخ ستمكاران مىزند ؛ بهصداى مددخواهى بيچارهاى برمىخروشد و تبهكارى بدانديشان خيره را در برق شمشير مىزدايد ، و به نداى محرومى تنگدست تودههاى ابر پرباران از درياى مهر برمىخيزاند و چندان بر صحراهاى خشك و بر سنگلاخهاى سوزان مىبارد تا همه را ترو تازه گرداند و بر دامنش سبزه و گياه روياند !
غريبى كه پندار و گفتار با راستى آميخته ، جامهء زمخت به برگرفته ، و گام در ره فروتنى نهاده است و مىدانيم كه هر كه فروتنى گرفت بزرگى يافت .
در گوشهاى از زمين ، غريبى است كه مردمان از دستش به آسايشاند و نعمت ، و او خود از دل خويش در ناآسودگى است و زحمت .
اين دلير ، اين نابغهء خردمند ، اين غريب بىياور كيست ؟ كسى كه تيرنگاه به افق دوردست دوخته ، دردمندى كه همهء كسانى كه برايشان بهشت نعمت اين جهان و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 572
مساهمون: جورج جرداق
ص٥٧٢