تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
چه‌كاره‌اى ؟ ! غلام انگار كه نشنيده باشد ، چيزى نمىگفت . ياران محمد ابن ابى بكر سؤال خود را تكرار كردند . غلام گفت : من غلام اميرالمؤمنين هستم . مرا به سوى عامل مصر اعزام داشته است . ياران محمد گفتند : عاملِ مصر ، در ميان ماست ! غلام گفت : اين را نمىخواهم . داستان گفت‌وگوى غلام سياه چهره و اطرافيان محمدبن ابىبكر به او رسيد . محمد او را احضار كرد و گفت : غلام چه كسى هستى ؟ گفت : غلام اميرالمؤمنين ! سپس حرف خود را انكار كرد و گفت : نه ، غلام مروان . سپس حرف‌هاى خود را يكى پس از ديگرى انكار مىكرد ، گاهى خود را غلام عثمان معرفى مىكرد و گاهى غلام مروان ! محمدبن ابىبكر از او پرسيد : پيش چه كسى مىروى ؟ - پيش حاكم مصر . - براى چه كارى نزد حاكم مصر مىروى ؟ - پيامى دارم . - نامه‌اى هم دارى ؟ - نه ! محمدبن ابىبكر فرمان داد او را بازرسى كنند . ياران محمدبن ابىبكر در بازرسى او نامه‌اى را به دست آوردند كه عثمان براى عبدالله بن ابى سرح فرماندار مصر نوشته بود . نامه را به محمدبن ابىبكر دادند . او هم سفران خود را جمع كرد و نامه را در حضور همه خواند . متن نامه اين بود : « موقعى كه محمدبن ابىبكر و فلان و فلان آمدند ، آنها را بكش و حكم نصب آنان را از بين ببر و بر سر كار خود بمان تا دستور