به خدا سوگند اين زنجير را به گردنت مىاندازم ، تا اينكه اين افراد خبيث و ناپاك ( مروان ، ابن عامر و ابنابى سرح ) را از خود دور كنى ! »
نمونهء ديگر از بىپروايى مردم كه در آخر عصر عثمان به وجود آمد ، داستانى است كه « ابن ابىالحديد » نقل مىكند . او مىنويسد : « روزى خليفه سوم خطبه مىخواند و در دستش عصايى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر آن را به دست مىگرفتند و در حال خطبه به آن تكيه مىدادند . شخصى به نام « جهجاه غفارى » آن عصا را از دست عثمان گرفت و با زانوى خود شكست » .
پس از اينكه انحراف مروان و ساير درباريان عثمان افزايش يافت ، جسارت مردم نسبت به عثمان به همين ترتيب افزايش مىيافت كه سرآغازى براى انقلاب بود .
طولى نكشيد كه اين بىپروايىِ فردى ، به صورت اعتراضى اجتماعى درآمد . مردم مدينه ، به مردم شهرهاى ديگر مىنوشتند : « اگر مىخواهيد جهاد كنيد ، به سوى ما بشتابيد ، زيرا دين محمد صلى الله عليه و آله به دست خليفهء شما فاسد گرديده است . اين خليفه را از حكومت خلع كنيد ! »
نظر همهء مردم در همه جا از عثمان برگشته بود . هنوز سال 35 هجرى آغاز نشده بود كه مردم شهرها به يكديگر نامه مىنوشتند : بايد از زير بار بنىاميه بيرون آييم و عثمان را از خلافت خلع كنيم و فرمانداران او را عزل نماييم . اين خبر به گوش عثمان رسيد . او نامههايى به شهرها نوشت و كوشيد مردم را راضى كند . سپس عدهاى از كارگزاران خود را احضار كرده و با آنها در اين مورد مشورت كرد . عدهاى به او گفتند :
دادگرى كن و راه ابوبكر و عمر را در پيش بگير ! كسانى نيز همچون معاويه سخن گفتند و نظر دادند ؛ اما طرح روشنى به عثمان ارائه ندادند . در ميان كارگزاران عثمان ، افرادى مانند سعيدبن عاص هم بودند كه اصلًا صلاحيت نظر دادن نداشتند ، زيرا فقط مطابق هوا و هوس خود سخن مىگفتند . وى گفت : « اين مسائل ساختگى است و امرى بيش از شايعهپردازى نيست . داروى اين بيمارى شمشير است ! »
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 495
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٩٥