كردند . زياد كه از دروغ و نيرنگ بيمى نداشت ، نام گروهى ديگر را نيز كه حاضر نبودند و شهادت نداده بودند ، به اسامى امضاكنندگان افزود . از جمله افرادى كه نامشان افزوده شد ، شريح قاضى بود كه قبلًا دربارهء او سخن رانديم . وقتى او از اين مسئله آگاه شد ، به معاويه خبر داد و خود را از شهادتى كه از جانب او داده بودند ، تبرئه كرد و آن را شهادت دروغ دانست . حتى افزود حجر مردى شايسته و پاك و از بهترين مردم است .
حجر و يارانش نزد معاويه فرستاده شدند و نامهء زياد و شهادتنامهء مردم براى او خوانده شد . گروهى به معاويه نصيحت و پيشنهاد كردند كه به زندانى كردن آنها اكتفا كند و ديگران نظر دادند آنها را در روستاهاى شام پراكنده و تبعيد كند و نگذارد به عراق باز گردند . معاويه در اين كار تأمّل كرد و دربارهء آنان نامهاى به زياد نوشت و از او نظر خواست كه چه كند ؟ زياد از جمله در پاسخ نوشت : « اگر به عراق نياز دارى ، حجر و يارانش را نزد من نفرست ! »
پس از مدتى كوتاه ، معاويه شخصى را پيش حجر و يارانش فرستاد و به آنها گفت : بايد از على عليه السلام بيزارى بجويند و او را لعنت كنند و به عثمان بن عفّان اظهار ارادت نمايند . هر كس چنين كند ، زنده مىماند و هر كس سرپيچى كند ، كشته مىشود .
آنان به هيچ وجه زير بار بيزارى جُستن از على عليه السلام نرفتند و يكى پس از ديگرى به قتل رسيدند . تاريخ داستان اندوهبار آنان را به تفصيل شرح داده است . در اين داستان ارزش انسان و شرافت وى آشكار مىگردد كه چگونه حتى در آستانهء مرگ دست از انديشهاش برنمىدارد . مزدوران معاويه براى هريك از ياران حجر در مقابل چشم خودش به اندازهء پيكر او گورى مىساختند . اگر آنان از على عليه السلام بيزارى نمىجستند كشته شده و درون قبر افكنده مىشدند .
در روايتى چنين آمده است : دو تن از آنان ، با ديدن اين وضع به وحشتافتادند ،
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 487
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٨٧