علىبن ابىطالب نمىگذشت . او اوصاف شايستهء آن حضرت را كه عظمت انسان حقيقى را مجسم مىساخت ، ناديده نمىگرفت . چون خلافت به معاويه رسيد ، حجر ناگزير شد به پيروى از افرادى كه مجبور بودند با معاويه بيعت كنند ، با او بيعت كند ؛ ولى اين بيعت او را ناگزير نمىساخت دست از دوستى على عليه السلام برداشته و يا از آن حضرت بيزارى جويد ؛ به ويژه كه حجر مىكوشيد در ميان مردم به روش علىبن ابىطالب عليه السلام عمل نمايد . حجر ، مردى راستگو ، صريح ، آزادمنش ، علاقهمند به صلح ، مخالف جنگ و خواهان عدالت اجتماعى - تا آخرين حد آن - بود .
زمامدار در نظر او ، همچون نظر استاد بزرگش علىبن ابىطالب عليه السلام بيش از وسيلهاى براى خدمت به اجتماع نبود . اگر زمامدار اين چنين بود ، با او همراهى مىكرد ، ولى اگر به جامعه خدمت نمىكرد و در پى فساد و كارهاى ناشايست مىرفت ، شديدترين دشمنىها را با او ابراز مىداشت و بر او به شدت خشمناك مىشد و سخت مىگرفت .
طبيعى بود مردى چون او در مقابل بدگويى بنىاميه از على عليه السلام بر روى منابر تاب نياورده و اعتراض كند و اعتراض خود را علناً اظهار نمايد ، هرچند اين مخالفت به برخورد حاكم با او منجر شود !
نقل شده كه مغيرة بن شعبه پس از شهادت امام حسن عليه السلام ، در كوفه بر بالاى منبر رفت و به على عليه السلام و ياران او بد گفت . ناگهان حجر از جاى برخاست و در مقابل جمعيت به مغيرة پرخاش كرد و از او خواست با مردم از روى انصاف رفتار نموده ، از روى دادگرى حكمرانى نمايد و به جاى بدگويى از على عليه السلام ، حقوق عقبماندهء مردم را پرداخت كند . عدهاى ديگر از مردم با حجر همراهى كردند و مغيره مجبور شد سخنان خود را قطع نموده و از منبر پايين بيايد . وضع كوفه تا زمانى كه مغيرةبن شعبه زنده بود به همين صورت ماند . پس از مرگ مغيرة ، زيادبن ابيه از طرف معاويه ، فرماندار كوفه شد . زياد و حجر با يكديگر دوست بودند ، اما ماجرايى بهوجود آمد كه
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 484
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٨٤