كه اگر به كسى بىدين و كافر مىگفتند ، براى او بهتر از آن بود كه بگويند پيرو على عليه السلام است . »
حجاج بر همين اساس شروع به كار كرد . چيزى كه عطش شديد او را به شكنجه و خونريزى و از بين بردن كرامتهاى مردم فرونشاند ، وجود نداشت .
حجاجِ طغيانگر در ظرف سه روز مردم كوفه را آمادهء جنگ ساخت ، آنگاه همه را بدون استثنا - حتى نوجوانان را - به جنگ اعزام داشت . زنان مىناليدند و فرزندان كوچكشان را كه عازم جنگ بودند به آغوش مىكشيدند و مىگفتند : « پدرم فدايت . » زيرا از سرنوشت فرزند خويش سخت مىترسيدند . مادران آنقدر پيش فرزندان خود آمدند و جمله « پدرم فدايت شود » را گفتند كه اين لشكر به نام « جيش بِابى » ( سپاه پدرم به فدايت ) نام گرفت . در همين هنگامه ، عميربن ضابى حنظلى نزد حجاج آمد و گفت :
خدا امير را حفظ كند . من پيرمردى ضعيفم و اين پسرم جوانتر و كارآمدتر از من است !
حجاج گفت : اين فرزند براى ما بهتر از اين پدر است . آنگاه پرسيد تو كيستى ؟
پاسخ شنيد : من عميربن ضابى حنظلى هستم .
حجاج پرسيد : تو همان نيستى كه با عثمان جنگيدى ؟
عمير پاسخ داد : چرا همانم !
حجاج گفت : اى دشمن خدا ، چرا با عثمان جنگ كردى ؟
عمير پاسخ داد : عثمان پدرم را كه پيرمردى ضعيف بود زندانى كرد و آنقدر او را در زندان نگه داشت كه از دنيا رفت .
حجاج گفت : مگر تو اين شعر را نگفتهاى : « تصميم گرفتم ، انجام ندادم ، حيله زدم و اى كاش عثمان را به قتل رسانده بودم ، تا خانوادهاش برايش گريه مىكردند . » ؟ من فكر مىكنم كشتن تو به صلاح كوفه و بصره باشد ! عذرت معلوم و ضعفت روشن است ، ولى من مىترسم كه با بودن تو ، مردم سركش شوند .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 479
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٧٩