تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
مردم با ترس فراوان به سرعت به مسجد رفته و منتظر آمدن حجاج ماندند . آن روز يكى از روزهاى ماه رمضان بود . هنگامى كه مردم نشسته و از نارضايتى خود به جهت آمدن حجاج ستمگر سخن مىگفتند ، ناگهان حجاج با عمامه خزى بر سر و دستارى كه چهره‌اش را پوشانده بود ، با يك شمشير و كمان وارد مسجد شد و آهسته‌آهسته در حالى كه سكوت در همه جا حكمفرما شده بود به نزديك منبر مسجد رسيد و بالاى آن رفت . سپس گفت : « مردم جمع شوند ! » مردم كوفه در مسجد گرد آمده و با دقت و سكوت تمام به حجاج نگاه مىكردند . سكوت حجاج و انتظار مردم به طول انجاميد . مردم آهسته‌آهسته سخنانى مىگفتند كه آثار ناراحتى از آن آشكار بود . كسى ريگى برداشت كه به حجاج بزند ، اما ناگهان حجاج به سخن آمد و ريگ از ترس و وحشت از دست آن شخص به زمين افتاد . حجاج ناگهان پارچهء روى صورت خود را كنار زد و چشم مردم به او افتاد . بعد گفت : « من فرزند سختى و پيشتاز گردنه‌هايم . موقعى كه عمامه‌ام را برداشتم مرا خواهيد شناخت . به خدا سوگند ، چشم‌هايى خيره و گردن‌هايى كشيده مىبينم . سرهايى را مىبينم كه مانند ميوه رسيده و هنگام چيدن آنها فرارسيده است و من آمادهء اين كار هستم . گويا مىبينم كه خون‌ها از ميان عمامه‌ها و ريش‌ها مىجوشد ! آگاه باشيد كه اميرالمؤمنين كيسهء تيرهاى خود را روى زمين ريخت و چوب‌هاى آن را بررسى كرد و ديد من در ميان آنها سرسخت‌تر و ديرشكن‌ترم . به همين دليل ، مرا به سوى شما فرستاد و شما را هدف من قرار داد . اى مردم عراق ، اى معدن ناپاكى و نفاق ، اى مركز اخلاق پست ! به خدا سوگند ، شما را مانند عصا پوست مىكنم و مانند شتران چموش مىزنم . شما مردم ، مانند مردم آن سرزمينى هستيد كه « امن و آرام بود و روزى آن از هر طرف برايش به فراوانى مىرسيد . آن‌گاه آنها منكر نعمت‌هاى خدا شدند و خدا به سزاى اعمالى كه مىكردند ، گرسنگى و ترس را بر آنها مستولى كرد . »