معاويه گفت : اين سخنان ، حكمت است ، آن را بنويسيد ( و ساكت ماند ) !
معاويه عازم حج گرديد . هنگامى كه به مدينه رسيد ، سعدبن ابىوقاص را به همراهى خود فراخواند . سعد هم دعوت او را پذيرفت . وقتى اعمال حج به پايان رسيد به اتفاق يكديگر وارد « دارالندوه » شده و به گفتوگويى طولانى پرداختند ، معاويه مىخواست بفهمد اين مرد تا كجا در مقابل على عليه السلام با او همراه است ، زيرا معاويه از پذيرفته شدن دعوتش و همراهى سعد با او تا مكه مغرور شده بود . به همين جهت به على دشنام داد و با زبانى چرب و نرم به سعد گفت : چرا درباره ابوتراب ( علىبن ابىطالب عليه السلام ) بد نمىگويى و به او دشنام نمىدهى ؟
آثار خشم از شنيدن اين سخن در چهره سعد آشكار شد و با نهايت عصبانيت گفت : مرا روى فرش خود مىنشانى و به على عليه السلام بد مىگويى ؟ ! به خدا سوگند اگر تنها يكى از صفات على عليه السلام را مىداشتم ، براى من ارزشش بيشتر از تمامى جهان بود . از اين پس ، ديگر وارد خانهء تو نمىشوم !
سعد اين سخن را گفت و از شدت غضب و بىاعتنايى خارج شد .
يكى ديگر از ياران خاندان ابىطالب « عمروبن حمق » است . زيادبن ابيه اين مرد را به علت دوستىاش با على عليه السلام به قتل رسانيد و سر او را براى معاويه فرستاد . اين سر ، نخستين سرى بود كه در تاريخ اسلام به عنوان هديه فرستاده شد ! و همينطور همسر عمرو كه سخنى سخت را دربارهء سياست و روش سركوبگرانه معاويه به او گفته بود .
و از جملهء ياران على ميثمتمّار ، قهرمان شهيد است . او از كسانى بود كه با علىبن ابىطالب عليه السلام زندگى كرده و بزرگى مقام على را درك كرده بود . روايت شده است كه گاهى على عليه السلام در مغازهء خرمافروشى ميثم نزد او بود و هرگاه ميثم براى كارى بيرون مىرفت ، على عليه السلام به جاى او خرما مىفروخت تا ميثم باز گردد .
هنگامى كه علىبنابىطالب عليه السلام و فرزندش حسين عليه السلام به شهادت رسيدند و فضاى حكومت كوفه براى عبيدالله بن زياد جنايتكار خالى ماند ، ميثم را تهديد كرد كه : اگر
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 462
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٦٢