دارميه گفت : اكنون كه مرا معاف نمىدارى پس بدان كه من على عليه السلام را به خاطر عدالتش در ميان مردم و تقسيم مساوى بيتالمال دوست مىدارم و تو را نيز به اين جهت دشمن مىدارم كه با كسى به مقابله برخاستى كه از تو بهتر و براى حكومت سزاوارتر بود . من على عليه السلام را به اين جهت دوست مىدارم كه مستمندان را دوست مىداشت و تو را از آن رو دشمن مىدارم كه جنايت مىكنى ، در ميان مسلمين اختلاف و تفرقه مىافكنى ، در قضاوت ستم مىكنى و از روى هوا و هوس حكومت مىنمايى .
معاويه گفت : پس به همين جهت شكمت باد كرده است ؟ ! ( چون دارميه چاق بود ) .
دارميه گفت : اى مرد ! مرا با هند اشتباه گرفتهاى كه در ميان زنان عرب به چاقى ضربالمثل بود .
معاويه پرسيد : آيا هيچگاه على عليه السلام را ديدهاى ؟
دارميه پاسخ داد : آرى ، به خدا قسم او را ديدم .
معاويه سؤال كرد : او را چگونه يافتى ؟
پاسخ داد : به خدا سوگند ، او را در حالى ديدم كه حكومتى كه تو را به خود مشغول ساخته و گمراهت نموده ، او را مشغول نساخته و گمراه نكرده بود . نعمت دنيا كه تو را سرگرم ساخته ، او را سرگرم نساخته بود .
معاويه پرسيد : آيا گفتارى از او شنيدى ؟
دارميه پاسخ داد : آرى ، به خدا سوگند ، سخن او قلب را جلا مىداد و از كورى و گمراهى مىرهاند آن چنان كه روغن ، فلز زنگزده را جلا مىدهد .
معاويه گفت : راست مىگويى . آيا حاجتى دارى ؟
دارميه پرسيد : اگر بگويم ، بر مىآورى ؟
معاويه گفت : اگر اين حاجت تو را برآورم ، آيا در دل تو جايى همانند على عليه السلام باز مىكنم ؟ !
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 460
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٦٠