احنف گفت : حمد و ثناى خدا را مىگويم ، بر پيامبر او درود مىفرستم ، آنگاه مىگويم : اى مردم ! معاويه به من فرمان داده على عليه السلام را لعن كنم . شما آگاه باشيد كه على و معاويه با يكديگر اختلاف داشتند و به جنگ با يكديگر پرداختند و هريك ادعا مىكردند كه به حقش تجاوز و ستم شده است . دعا مىكنم ، شما هم آمين بگوييد ، خدا شما را رحمت كند . و آنگاه مىگويم : خدايا لعنت تو و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان و جميع آفريدگانت بر هريك از اين دو كه بر ديگرى ستم كرد و بر هريك از دو گروه كه بر ديگرى ستم نمودهاند . خدايا ! اين دعا را بپذير !
معاويه گفت : در اين صورت اى ابوبحر تو را بخشيديم .
معاويه ، ياران على را تحت فشار قرار مىداد ، تا دست از مهر او بشويند . پيروان على عليه السلام هم در مقابل فشار معاويه طاقت نياورده و به او و فرزندانش بد مىگفتند . چرا كه على عليه السلام در زير خاك بود ، اما معاويه زمامدارى ستمگر بود كه به انجام هركارى توانا بود .
تاريخ با نفرت فراوان يادآور مىشود : معاويه « حجربن عدى كندى » و دوستانش را به اين جهت كشت كه مخالف سبّ و دشنام به على عليه السلام و فرزندانش بر روى منبرها بودند . ياران على عليه السلام در پيروى از احساسات والاى انسانى - كه بذر آن در روانشان افشانده شده بود - پا برجا بودند و فرقى هم ميان مرد و زن و بزرگ و كوچك آنها نبود .
گويند : هنگامى كه معاويه در يكى از سالها عازم مكه گرديد ، از احوال يكى از زنان « بنى كنانه » به نام « دارميه » جويا شد . گفتند سالم است . معاويه او را احضار كرد و به او گفت : آيا مىدانى تو را براى چه احضار كردم ؟ من تو را احضار كردم تا دريابم چرا على عليه السلام را دوست مىدارى و با من دشمنى ؟ با او دوستى مىكنى و با من دشمنى روا مىدارى ؟
او گفت : آيا ممكن است مرا از پاسخ معاف بدارى ؟
معاويه پاسخ داد : نه از تو نمىگذرم .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 459
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٥٩