ولى مسلمانان از توجه و همنشينى با او خوددارى مىكردند . به گونهاى كه ابوسفيان به پيامبر صلى الله عليه و آله متوسل شد و از آن حضرت خواست تا فرزندش معاويه را از كاتبان وحى قرار دهد ، شايد مردم به اين وسيله به او توجهى كنند !
پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، در ميان بزرگان مهاجر و انصار اختلاف افتاد كه با چه كسى بيعت كنند ؟ ابوسفيان خرسند گرديد و پنداشت اين اختلاف راهى براى قدرتيابى دوباره اوست و مىتواند قدرت بنىاميه را دوباره و از راه اسلام به چنگ آورد .
به همين جهت وى به افروختن آتش نزاع پرداخت . به اين اميد كه اختلاف ، به كشتار بينجامد و راه براى دخالت او بازگردد .
گفتوگويى كه بين او و على عليه السلام واقع شد ، از واقعيت اين دو پرده بر مىدارد و حقيقت اموىها و هاشمىها را روشن مىكند . پس از اينكه مردم با ابوبكر بيعت كردند ، ابوسفيان به نزد على عليه السلام و عمويش عباس رفت و به تحريك آنان عليه ابوبكر پرداخت و توانايىهاى قابل عرضه خود را برشمرد و به آنها گفت :
اى على ! و اى عباس چرا بايد رهبرى از آنِ ذليلترين و كمارزشترين قبيله قريش ( يعنى قبيلهء ابوبكر ) باشد ؟ ! به خدا سوگند ، اگر بخواهم ، زمين را از مردان جنگى و اسب پر مىكنم و خلافت را از او مىستانم !
ابوسفيان از ياد برده بود كه با علىبن ابىطالب عليه السلام سخن مىگويد ؛ مردى كه دنيا را با يك سخن حق وامىگذارد و به او پوشيده نبود كه ابوسفيان از اين كه خلافت به دست بنىهاشم نرسيده خشمگين نيست كه اگر قدرت از آن بنىهاشم مىشد ابوسفيان يا از شدت خشم خود را مىكشت و يا اين كه با همفكران خود ، همه را بر ضد بنىهاشم مىشوراند .
على عليه السلام به آرامى ، اطمينان و ايمان به ابوسفيان نگريست و فرمود : « به خدا قسم ! من نمىخواهم بر ضد او سپاهى فراهم كنى و اگر ما ابوبكر را لايق اين امر نمىديديم ،
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 451
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٥١