نمىگذاشتيم حكومت به او برسد . » « 1 » و سرزنشكنان اضافه كرد : « اى ابوسفيان ! مؤمنان يكديگر را نصيحت مىكنند . اما منافقان مردمى حيلهگرند و به يكديگر خيانت مىكنند . اگرچه خانهها و بدنهايشان نسبت به يكديگر نزديك باشد ! »
على عليه السلام چهره ابوسفيان و يارانش را اين گونه ترسيم كرد : ابوسفيان از آنگونه زمينداران اشرافى بود كه خود و طبقهء خويش را بالاتر از ديگر مردم مىدانند . خود را آقا و ديگران را بنده مىپندارند .
ابوسفيان كه از اين دريچه به اسلام نگاه مىكرد ، گمان مىبرد اسلام جنبشى سودجويانه است كه اصول انقلاب خود را به عنوان وسيلهاى براى بهرهكشى به كار گرفته و روحاً با سازمان سوداگرانه اجتماع بتپرستى در زمان خود اختلافى ندارد و رسالت محمد صلى الله عليه و آله كه مردم را به آن مىخواند ، در نظر ابوسفيان همچون بتهايى بود كه در جاهليت بر مردم تحميل مىشد تا بزرگان و اشراف و طبقات فرادست را پيروى كنند . تنها فرق بتپرستى و اسلام در نظر او در نتيجهء آنها بود . به نظر او اصول اسلام از اين جهت برتر بود كه از طريق آن ، مردم را بهتر مىتوان به خدمت زمامداران واداشت و اگر اسلام در خدمت اشراف نباشد و نفوذ آن طبقه برقرار نباشد ، منافع آنان از بين مىرود و بدين جهت بايد آن را به منافع سودبخش بزرگان و زمامداران و طبقه اشراف تبديل كرد . « 2 » هنگامى كه خلافت به عثمانبن عفان اموى رسيد ، ابوسفيان احساس كرد بخشى
هامش
( 1 ) . اين مطلب را برخى از مورخان اهل سنت نقل كردهاند و بسيارى از محققان در صحت آن ترديد كردهاند . زيرا مسلم است على عليه السلام و هوادارانش به خلافت ابوبكر اعتراض نموده و اجتماعاتى برپا كردند ، ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 103 - 106 ؛ تاريخ الفداء ج 1 ، ص 156 - 166 ؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 307 و شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 17 - 134 . م
( 2 ) . خليف مخزوم ، صدرالدين شرفالدين ، ص 156 .