و همانطور كه ظلم و ستم ممكن است جزء ذات بعضى افراد شود و انجام آن آسان گردد ، بدانسان كه نفس كشيدن و خوردن و پوشيدن لباس آسان است ! - چنانكه در زندگى نرون و چنگيزخان و مماليك « 1 » سبكسر و احمق و پادشاهان عثمانى و رجال انگيزيسيون يا « محكمه مقدس » تفتيش عقايد ، در اروپا و در قرون وسطى ، مىبينيم و يا در زندگى كسرىها و قيصرها و فراعنه مصر و زمامداران تبهكار و بىعرضه ديگر جهان و يا در روش حجاج بن يوسف و زياد بن ابيه و عبيدالله بن زياد و مسلم بن عقبه و افرادى از اين قماش آن را مشاهده مىكنيم - همينطور ممكن است كه تقبيح ستم و دشمن داشتن ظلم ، در نزد گروه ديگرى به شكل جزئى از اجزاى ذات درآمده باشد كه آنگاه اين موضوع در آنان چيزى چون تاروپود وجود و شريان زندگىشان مىگردد !
بدينترتيب ، بدون هيچ تلاش و زحمتى مىتوانم علت پايدارى گروه نخستين را در آن همه ستمگرىهاى زشت و فضاحتبار بيان كنم ؛ چه آن ستمكاران در آنچه انجام مىدادند ، ديگر به دنبال سودى نبودند ، بلكه كارى انجام مىدادند كه خميرهء ذات آنها بود و از سرچشمه آن صادر مىشد ! . . . تا آنجا كه يكى از آنان بهنام حجاج بن يوسف با چند تن از ياران خود بر سر سفره غذا نشسته بود . او به يكى از نگهبانانش مىگويد : « نگهبان ! گردنش را بزن » و اشاره به پيرمرد بدبخت و بينوايى كرد كه لرزان در گوشهاى ايستاده ، و هيچگونه گناهى را هم مرتكب نگشته بود ! و سپس بهخوردن
هامش
( 1 ) . مماليك گروهى از بردگان ترك بودند كه سلاطين مصر آنها را خريدند كه در جرگه سربازان خود درآورند . و ازميان آنان مردانى قيام كرده و حكومت را بهدست گرفتند و دو سلسله بحرىها و برجىها را بهوجود آورده و مدتهاى طولانى بر مصر و شام و غيره سلطنت كردند . م