نيست ، چون مالك آن بهاصطلاح « خداوند » ى است كه در بتخانهها قرار دارد ، و او بايد قسمتى از محصول خود را به او بپردازد . و يا آنكه خدا ! آن را به حاكم بخشيده و حاكم حق دارد هرگونه مالياتى را كه بخواهد بر آن وضع كند ، و يا آنكه حاكم آن را به كارمند و چاكرى اهدا فرمايد و او همواره سرور مردم عادى خواهد بود ! و گاهى از اوقات ، براى خداى موهوم ، يا حاكم يا سرور ضرورتى پيش مىآمد و بر مردم عادى - رعيت بينوا - لازم بود كه در اين هنگام زمين و كار خود را ترك گويد و براى ارباب خود بهكار بپردازد . و هيچ وقت مسئلهء زمينى كه در آن به كشت مىپرداخت ، بر او روشن نشده بود و به ذهن او نگذشته بود كه مالكيت وى بر آن تا چه حدودى است .
و بدينترتيب مردم عادى ، نه در كار آزاد بودند و نه بهرهاى از زندگى و زمين داشتند . « 1 » تاريخ عرب پس از على ، شواهد بسيار از غصب مال مردم از سوى طبقهء حاكم دارد كه چگونه اين طبقه به افسانهء « حق الهى » پناه برده و مىگفتند كه اين حق آنان است ، به هركسى كه بخواهند مىبخشند و آنكس را كه بخواهند ، محروم مىسازند و هيچ احدى را حق اعتراض بر كار آنان نيست ، زيرا زمين ، متعلق به خداست و چون حكام و فرمانروايان نمايندگان خدا در روى زمين هستند ، پس زمين ملك آنان بوده و متعلق به آنان است !
اما علىبن ابىطالب : مسائل در انديشه او بهشكل درخشان و جالبى روشن و آشكار است . او خوب مىداند كه زمين ملك كسى است كه بر آن كار مىكند و آن را جز نيازمندى و تنگدستى مردمانش ويران نمىسازد و آن را جز افرادى كه از آن بهرهمند مىشوند ، آباد نمىكنند . و اين گروه ، آنگاه كه نتيجه زحمت و رنجشان به گلوى حكام و شكم عياشان و كيسهء فرمانداران و جيب احتكارگران سرازير شود ،
هامش
( 1 ) . شيخ خالد محمد خالد ، من هنا بندء ، ص 26 ، ( چاپ قاهره ) .