و آن را به شكلهاى گوناگون ، در بسيارى از گفتارها و پيمانها و وصيتهايش مىبينيم - استشهاد مىنماييم . در برابر گفتار عمر كه ما به آن اشاره كرديم ، على صريحاً مىفرمايد : « بندهء ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد قرار داده است » . ببينيد كه على با اين گفتار خود ، چگونه به انسان اعتماد به نفس مىبخشد و به او توجه مىدهد كه معنا و روح آزادى را درك و احساس نمايد ، و براى اين منظور در دل و جان او ، چيزى را القا مىكند كه او را بر يك اصل از اصول وجودش آگاه كرده ، آن را بيدار سازد . و آن اينكه :
طبيعت جهان هستى ، او را آزاد قرار داده و سركشى و اطاعت و كار و گفتار او نيز بايد براساس اين حق طبيعى باشد . و بدينوسيله در دل او تخم انقلاب را مىپاشد ، انقلاب بر ضد هر چيزى كه مىتواند حق آزادبودن را از او سلب كند .
و خواننده هرگز گمان نكند كه بين گفتار « عمربن خطاب » و « علىبن ابىطالب » فرقى وجود ندارد ! عمربن خطاب متوجه اربابان مىشود و از آنها مىخواهد هيچ فردى را به بندگى نگيرند و سخن علىبن ابىطالب متوجه همه تودهء مردم گشته و به آنان آگاهى مىدهد كه همهءشان آزادند و آزادى موهبتى است كه در دست ارادهء خود انسان قرار دارد . بلكه بهنظر ما فرق اين دو گفتار بسيار وسيع و بزرگ است ؛ و فرقى كه شامل اصول مىگردد نه فروع ! و به عمق نظر و ديد امام على ، نسبت به مفهوم آزادى اشاره مىكند ، و در واقع ، آزادى در اين سخن آشكار او ، ناشى از اصول طبيعى آن است ، ناشى از مردمى كه فقط خود آنان حق دارند راه و روش خود را انتخاب كنند و سرنوشت خود را تعيين نمايند و دليلشان هم آن است كه آنان واقعاً و قانوناً آزاد هستند و كسى در اين امر حقى ندارد و نمىتواند كه اين آزادى را از آنان سلب كند و يا آن را بهاصطلاح به آنان ببخشد و عطا بفرمايد !
از عمق اين نظريه علوى دربارهء آزادى است كه على با اين گفتار خود ثابت مىكند آزادى يك عمل وجدانى محض بوده و از اركان خصوصى زندگى است كه خود راه و روش و معانى را ترسيم مىكند و نمىتوان او را بر اين مجبور ساخت ، زيرا اين يك
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 261
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٦١