على پس از تصدى خلافت ، به يكى از كاركنانش چنين نوشت : « اما بعد ! بهرهء تو از حكومت ، مالى نباشد كه استفاده كنى و خشمى نباشد كه آن را - با انتقامگرفتن - فرو نشانى ، بلكه بايد نصيب تو ، از بينبردن باطل و زندهنمودن حق باشد » .
حكومت از نظر على ، گرفتن داد توده از گروه ستمگر و تجاوزكار است ، زيرا « دست خداوند باجماعت است » . حكومت با دوستى و رفاقت ، خويشى و نزديكى پابرجا نمىشود ، و على از اين منطق ، در فهم خلافت تعجب مىكند و سخنى كوتاه ، رسا ، ساده و عميق - مانند خود حقيقت - مىگويد كه گويى جرقهء عقل و نداى روح است : « شگفتا ! آيا خلافت و حكومت به رفاقت و قرابت بستگى دارد ؟ » « 1 »
حكومت در نظر علىبن ابىطالب بر پايهء حسب و نسب نبود كه برپايه آن افتخاراتى برپا شود و شرافت قديمى خاندانى هم نبود كه براساس آن تاج و تختهايى بهدست آيد و وسيلهاى براى بردهساختن مردم بشود ، زيرا : « هيچ حسبى مانند تواضع و فروتنى و هيچ شرفى چون علم و دانش نيست » و « گذشت و بخشش ، از خويشاوندى مهربانتر است » !
حكومت از نظر امام ، بهزور و غلبه مادى هم بستگى ندارد كه تودهها را با شمشير و آتش و گرفتن مال و نان و ريختن خون ، مطيع و فرمانبردار كنند و غلبهء معنوى هم آن نيست كه تودهها از بيم يا اميد ، از ترس يا آرزويى ، به امر حاكم گردن نهند . او خود ، امام و پيشوايى است كه خدايش را بهخاطر پاداش و يا از ترس عذابش عبادت نمىكند ، بلكه از اين رو ، او را مىپرستد كه سزاوار پرستش است . حكومت از نظر وى آن است كه وجدان فردى و اجتماعى و انسانى را مورد توجه قرار داده و به رعايت خير و صلاح متوجه سازد و سپس جامعه و مردم را ناظر اعمال خود بداند كه كارها را ببينند و داورى كنند و به نفع يا به ضرر كارهاى وى رأى دهند و اعمال او را تصويب و
هامش
( 1 ) . « واعجباه ! اتكون الخلافة بالصحابة والقرابة » !