تبهكار مىشناسد و مىگويد :
« إِنَّ المُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً » « 1 » ؛
استبدادگران هنگامى كه به مملكتى وارد مىشوند ، آن را به فساد كشانند و مردم گرامى آن را ذليل و زبون سازند .
در كار استبدادگران و زمامداران خودسر ، آنچه بيشتر از هر چيزى پيامبر را ناراحت ساخت ، اين تكبر و خودخواهى بىجا و اين برترىجويى بىپايه و سپس آلودگىهاى خاص زندگى آنان از قبيل : انواع گزافها ، تملقها ، اغراقها ، چاپلوسىها و مظاهر گوناگون ارعاب مردم از طرف آنها بود . چرا كه پيامبر به مسئلهء زندگى و آسايش عمومى احترام مىگذاشت ، چنانكه هرآنچه را كه حق و حقيقت بود ، تقديس مىكرد . و براى اينكه سادگى و طبيعى بودن در گفتار و كردار را ركنى اساسى از اركان زندگى شرافتمندانه مىدانست و چهبسيار ديده شد كه اصحاب خود را از بهپاخاستن در پيش پاى خود - در حالىكه آنها نشسته بودند و او بر آنها وارد مىشد - نهى مىكرد و به آنها مطالبى مىگفت كه مضمون آن چنين بود : با من ، آنچنان كه ديگران با پادشاهان خود رفتار مىكنند ، رفتار نكنيد !
از اخبارى كه مىرساند پيامبر از گزافگويى و تملق بيزار بوده و نفرت داشته ، در حالى كه احلام و آرزوهاى زمامداران و استبدادگران از اين آمال موج مىزند ، اين است كه وقتى پسر او « ابراهيم » درگذشت ، اتفاقاً كسوفى رخ داد و خورشيد گرفت و مردم گفتند : آسمان از مرگ فرزند پيامبر غمناك و محزون شد ، ولى وقتى اين مطلب به گوش پيامبر رسيد ، مردم را جمع كرد و با آنها سخن گفت و فرمود : « خورشيد و ماه ، دو نشانه از قدرت و خلقت خداوندى هستند و بهخاطر مرگ كسى گرفته نمىشوند » .
پيامبر بهخوبى مىدانست كه تملق و گزافگويى ، با سادگى صادقانه دشمنى دارد و
هامش
( 1 ) . نمل ، آيه 34 .