تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
وصيت به فرزندش حسن را هميشه مورد عمل قرار مىداد و از نبرد ، جز در صورت اضطرار و ناچارى ، پرهيز مىكرد . از اين‌جا بود كه وقتى كه سربازان خوارج ، نيروهاى خود را آمادهء جنگ با او نموده بودند ، و يكى از ياران از على خواست كه جنگ را شروع كند ، چنين پاسخ داد : « تا آنان شروع به جنگ نكنند ، من آغاز نمىكنم » . مردانگى ، شهامت و ايمان او به نيكى و جوشش انسانيت در روح او ، امام را وادار مىساخت كه با آنها به مذاكره بپردازد ، شايد قانع شوند . روزى ، گروهى را موعظه مىكرد و در ميان آنها بسيارى از « خوارج » بودند كه امام را كافر مىدانستند ! موعظهء او يكى از خوارج را تحت تأثير قرار داد و بلاغت و بيان سحرانگيز على ، او را به بزرگداشت و شگفتى واداشت ، ولى او ناگهان فرياد زد : « خداوند او را بكشد ، چه كافر فقيه و دانشمندى است » . پيروان على خواستند او را بكشند ، ولى على فرياد برآورد : او دشنامى داد و جواب او را يا بايد به زبان گفت و يا بايد گناهش را بخشيد . همان‌طور كه اشاره شد ، رفتار او با سربازان معاويه ، در آن هنگام كه مىخواستند او را با تشنگى از پاى درآورند ، رفتارى كاملا برعكس بود و با نيكى و نيكوكارى خود بر بدىهاى آنها جواب داد و آنان را از آب منع نكرد و اجازه داد همانند خود و پيروانش از آن بهره‌مند شوند . البته على با معاويه و لشكريانش داستان‌هايى دارد كه در اين‌جا مجالى براى ذكر آنها نيست ، ولى همهء آنها نشانهء عظمت خاصّ على در پرهيز از ظلم و مبادرت به نيكى است . از جملهء آنها ، داستانى است كه يكى از زندگىنامه‌نويسان زندگى امام آورده است : در جنگ صفين ، مردى از اصحاب معاويه به‌نام « كريز بن صباح حميرى » بيرون آمد و در ميان دو صف بانگ برآورد : كيست كه به مبارزه آيد ؟ مردى از اصحاب على به مقابله آمد كه به‌دست كريز كشته شد . سپس كريز مبارز ديگرى طلبيد . مردى ديگر بيرون آمد و كريز او را نيز از پاى درآورد . باز مبارز خواست ، مرد ديگرى به ميدان آمد