قهرمان ، پيروزى هدايت و راستى بر غرور و خودپسندى و فخرفروشى بود .
هنگامى كه در صدر اسلام واقعهء خندق پيش آمد ، همين « عمرو » در پوششى از آهن و غرق در سلاح بيرون آمد و سربازان مسلمان را به مبارزه طلبيد و گفت : كيست كه به ميدان من بيايد ؟ اين سخن بر على سخت گران آمد . تصميم او را برانگيخت و او فرياد زد : « من حاضرم » . پيامبر بهخاطر جوانى على از جهتى و به علت نيروى « عمرو » - كه در نظر دوست و دشمن با هزار سوار برابرى مىكرد - از جهت ديگر ، به على فرمود : او عمرو است ، بنشين ! . . . پس از گفتوگوى زياد و بعد از آنكه عمرو سخن خود را چندين بار تكرار كرد و مسلمانان را ملامت و سرزنش نمود ، پيامبر به على اجازهء نبرد داد و او با كمال مسرت و شادى بهسوى عمرو رفت . عمرو به على نگاه كرد و نخست او را كوچك شمرد و حاضر به مبارزه با او نشد ! . . . و سپس بهسوى او آمد و پرسيد : تو كيستى ؟ على گفت : من على هستم . و مطلبى بر اين نيافزود . عمرو پرسيد :
آيا فرزند عبدمناف ؟ على گفت : فرزند ابوطالب . عمرو نزديكتر آمد و گفت : فرزندِ برادرم ! من دوست ندارم كه خون تو را بريزم ، در بين عموهاى تو بزرگتر هم پيدا مىشود ! على گفت : ولى به خدا سوگند ، من از اينكه خون تو را بريزم ، ناراحت نيستم ! عمرو به خشم آمد و شمشير خود را چون شعلهء آتشى بر فرق على فرود آورد . على سپر خود را به جلو برد . شمشير سپر و كلاه جنگى على را دو نصف كرد و به سر او رسيد ، سپس على شمشيرى بر گردن او زد كه عمرو افتاد و برخاست ، و باز افتاد و برخاست . . . گرد و غبار فضا را گرفت ، و وقتى گرد و غبار فرونشست ، عمرو را ديدند كه كشته شده است !
البته پيش از اين نيز كمى از شجاعت بىنظير على نقل كرديم و گفتيم كه چطور على وقتى مرد كاملى بود ، سواران پهلوان را بدون كوچكترين زحمت و رنجى ، از روى اسب برمىداشت و در هوا بلند مىكرد و محكم به زمين مىكوبيد .
و در نهجالبلاغه آمده است كه معاويه روزى بيدار شد و متوجه گرديد عبدالله بن
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 143
مساهمون: جورج جرداق
ص١٤٣