بهخاطر عقيده و ايمان خود - كه همان عقيده و ايمان محمدبن عبدالله است - در راه حق و شرف و برادرى گام نهاد و در نبردى درگير شد كه هرگز تاريخ برتر و نيرومندتر و والاتر از آن را سراغ ندارد . . . اقدامى كه در عين حال ، دليلى روشن بر وحدت و يگانگى اين دو مرد بزرگ بود . اين داستان هنگامى رخ داد كه بدرفتارى و خشونت قريش شدت يافت و قريشىها كوشش مىكردند كه با كشتن پيامبر ، اسلام را از ريشه نابود سازند . محمد به خانه ابوبكر رفت و به او خبر داد كه تصميم به هجرت گرفته است ، « 1 » زيرا قريش طى توطئه ناجوانمردانهاى مىخواهند به هرنحوى كه شده ، او را بكشند . ابوبكر از او خواست كه در اين هجرت همراه او باشد و پيامبر نيز اين تقاضا را پذيرفت .
وقتى اين دو نفر خواستند مكه را ترك گويند ، بدون كوچكترين شكى يقين داشتند كه قريش آنها را تعقيب خواهند كرد ، لذا محمد با عظمتى كه در درك امور داشت ، چنان صلاح ديد كه در اين هجرت از بيراهه بروند و ساعتى خارج شوند كه قريش انتظار آن را ندارند .
درست همان شبى كه محمد مىخواست از مكه بيرون برود ، گروهى از مردان كارآزمودهء قريش مأمور قتل آن حضرت شدند . آنها دستور داشتند براى ممانعت از فرار محمد ، قبلًا خانه را محاصره كنند .
ولى محمد در اين شب بحرانى ، مخفيانه به پسرعمويش علىبن ابىطالب سفارش كرده بود كه قباى سبزرنگ او را پوشيده و در بستر او بخوابد و نيز دستور داد بعد از وى در مكه بماند و امانات و ودايعى را كه مردم پيش او داشتند ، به آنها بازگرداند و به كارهاى او رسيدگى كند .
على ، فرمان محمد را با كمال ميل و افتخار اجرا كرد و از شادى در پوست خود
هامش
( 1 ) . رفتن پيامبر به خانه ابوبكر از نظر تاريخى قابل ترديد است و گروهى معتقدند كه پيامبر در راه به او برخورده وابوبكر همراه پيامبر رفته است . م