بنام انسانيت است كه ضرورت آن را در همهء طول تاريخ و در همهء جوامع با انواعى از تابلوها كه پيش روى نسلهاى متوالى قرار گرفته است ، تلقين ميكنند ، بطورى كه هيچ مكتب و فلسفه و مصلح و رهبرى سربلند نمىكند مگر اين كه در بارهء واقعيت مزبور راه هائى براى اشاعه و عملى ساختن آن و طرقى براى دفاع از آن طرح نكند .
با نظر با اين كه خود طبيعى فقط نگهبان حيات طبيعى است كه همهء جانوران از آن برخوردار مىباشند ، و با نظر به اين حقيقت كه تعريف انسان با خوردن و خوابيدن و شكست و پيروزى و توليد مثل تمام نمىشود ، [ بلكه اين تعريف انسان را مسخ مىكند ، ] وضع انسان در فوق سوداگرى و عشق به پاداش و ترس از كيفر قرار مىگيرد . يعنى با آگاهى و ايمان به وحدت حيات انسانها و با آگاهى و ايمان به اين كه حيات انسانها داراى رويهء فوق طبيعى است كه با اين رويه منشاء ارزشها و عظمتها است ، مىتوان طعم انجام تكليف را بدون توقع پاداش و هراس از كيفر به انسان چشانيد . فقط با وصول آدمى به اين موقعيت است كه انجام تكليف براى او مانند عطر افشانى و خنديدن گل است كه بيانى از ذات او است
گل خندان كه نخندد چه كند
علم از مشگ نبندد چه كند
ماه تابان بجز از خوبى و ناز
چه نمايد چه پسندد چه كند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدين نادره گنبد چه كند
عاشق از بوى خوش پيرهنت
پيرهن را ندراند چه كند
اگر در سرگذشت پر فراز و نشيب و پر پيچ و خم تاريخ بشرى با دقت همه جانبه بنگريم ، بدون ترديد به اين نتيجه خواهيم رسيد كه بشر هيچ گام بزرگى را در بارهء همنوعانش برنداشته است مگر اين كه نخست هواى معامله گرى را از مغزش بيرون كرده است سپس موفق به برداشتن قدم مفيد گشته است . ولى متأسفانه تحليلگران سطح نگر اين گامها را در نظر نمىآورند ، و يا مىكوشند