است ، خدا است و بس . ممكن است در اين مسئله اين سؤال مطرح شود كه تكيه بهر نقطهء اتكاء ضد حريت و آزادگى است ، اگر چه خدا بوده باشد . پاسخ اين سؤال بدين نحو است كه رهائى و آزادى دو بعد دارد : بعد يكم - گسيختن بند و زنجيرى كه به دست و پاى من انسان بسته شده است .
بعد دوم - عامل گسيختن من از بند و زنجير ، ضرورت اين عامل بدان سبب است كه پديدهها و امور جالب دنيا ، خود طبيعى انسان را بطور طبيعى رها نمىسازد و پيوستگى خود طبيعى به آنها حتمى است . اين پيوستگى ضد آشتى ناپذير حريت است . بديهى است كه اين عامل نمىتواند خلاء و هيچ بوده باشد . و اگر چنين حالتى براى يك انسان پيش بيايد ، چنين انسانى حر و آزاده نيست بلكه وى به پوچى رسيده نه ذات تعين يافته اى دارد و نه من خود آگاه كه موجوديتى براى خويشتن احساس كند چه رسد به حريت و آزادى . و همچنين اين عامل نمىتواند ساير موضوعات جالب حيات بوده باشد ، زيرا اگر جالبيت آنها به حدى برسد كه انسان را شيفته و عاشق خود قرار بدهد ، اين همان زنجير بزرگ و گرانبارتر است كه ضد حريت و آزادى است و اگر به حد معشوقى نرسد ، آدمى در نوسانات انگيزگىهاى كم و زياد موضوعات جالب قرار مىگيرد ، در اين صورت نيز حريت و آزادگى در ذات انسان بوجود نمىآيد .
بنا بر اين ، حريت و آزادگى كامل هنگامى امكان پذير مىگردد كه روح آدمى بوسيلهء عاملى آزاد شود كه آن اميال و علاقهها را كه از وى مىگيرد ، حقيقتى را به او بدهد كه همهء آنها را جبران نموده و عالىتر از آنها را در اختيارش بگذارد . اين عامل فقط و فقط خدا است كه مىتواند روح آدمى را در جذبهء جمال و جلال بينهايت قرار داده و آدمى همهء هستى را در برابر آن جذبه ناچيز تلقى كند . در جمله اى از دعاى عرفه سيد الشهداء امام حسين ( ع ) چنين آمده است :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٦٦