361 - دلگران رنجيده خاطر .
362 - دل گران داشتن كسى دلتنگ بودن از او -
« چنين گفت پس اى هنر گستران
مداريد دلها به من برگران »
363 - دلگرانى آزردگى .
364 - گرايش دل -
« دل آنجا گرايد كه كامش رواست
خوش آن جاست گيتى كه دل را هوى است »
اسدى
365 - گرد آوردن دل جمع كردن نيروهاى آن .
366 - گرفتگى دل انقباض و در هم پيچيدن دل .
367 - دلگرم -
« چو با عاشق كند معشوق دلگرم
نبينى در ميان جز رفق و آزرم »
نظامى
368 - گرم دل عاشق
369 - گرم داشتن دل كسى را دلجوئى كردن از او .
370 - دلگرم كردن .
371 - گسسته دل آزرده دل .
372 - دل گسل دل شكسته .
373 - دل گسيختن -
« دلت را ز مهر كسى بر گسل
كجا نيستش با زبان راست دل »
فردوسى
374 - دلگشا بخشندهء انبساط به دل ( منظرهء دلگشا ) .
375 - گشاد بودن دل فراخ بودن دل ، با بذل و بخشش .
376 - گشادن دل شاد بودن آن