325 - دل فارغ -
« تن بى درد دل جز آب و گل نيست
دل فارغ ز درد عشق دل نيست »
جامى
326 - فراخ بودن دل يا گنجايش بودن آن در بذل و بخشش و تحمل حوادث .
« مرا غم آيد اگر چه مرا دل است فراخ
زمان دادن و بخشيدن بدان كردار »
فرخى
327 - فراغت دل دل آسودگى .
328 - فرزانه دل دلى هماهنگ با عقل و خرد و هوش -
« ز گفتار فرزانه دل مرد پير
سخن بشنو و يك بيك ياد گير »
فردوسى
329 - دل فرو ريختن ترس و وحشت در برابر حوادث ناگهانى .
330 - دل فرو گير جاى آسايش دل .
331 - دلفريبى .
332 - فساد دل .
333 - قدر دل -
« قدر دل و پايهء جان يافتن
جز به رياضت نتوان يافتن »
نظامى
334 - قرار گرفتن دل آرام گرفتن آن .
335 - قرص بودن دل مطمئن بودن آن ( اصطلاح عاميانه ) .
336 - قوت دل شجاعت .
337 - دل قوى -
« دل قوى باشد چو دامن پاك باشد مرد را
ايمنى چون دامن تو پاك گشت و دل قوى »
ناصر خسرو