228 - دو دل بودن و يكدل بودن -
« من دژم كردم كه با من دل دو تا كردست دوست
خرم آن باشد كه با او دوست دل يكتا كند »
منوچهرى دامغانى
229 - دلدهى اشتغال .
230 - ديدهء دل .
231 - دل و ديده گرامى ، بسيار عزيز .
« بديشان سپرد آن دل و ديده را
جهان جوى گرد پسنديده را »
فردوسى
232 - دل و دين زدن بتاراج بردن .
233 - ديو دل شيطانى .
234 - دل ديوانه -
« دل ديوانه بشيبد هر ماه
چون نظر سوى هلالش برسد »
خاقانى
« دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كس تاب نگهدارى ديوانه ندارد »
235 - دريا كردن دل -
« تو دريا كن دل اى ساقى و خم را در ميان آور
سر ما گرم از ين پيمانهء كم كم نمىگردد »
صائب تبريزى
236 - راحت دل .
237 - راز دل -
« صبح آتشى از نهان بر آورد
راز دل آسمان بر آورد »
خاقانى
238 - راز دل زمانه كنايه از آفتاب .
239 - راست دل دل صاف و پاك .