تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
249 - رنجش دل -
« مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى ز بامى كه برخاست مشكل نشيند »
طبيب 250 - روا ديدن دل اجازهء وجدان . 251 - روشندل روشن ضمير -
« چنين گفت روشندل پارسى كه بگذشت سال از برش چار سى »
فردوسى « قوى راى و روشندل و نغز گوى » نظامى 252 - دل روشن شدن ناگهانى بارقه اى كه بر دل مىزند . 253 - دلريش . 254 - زبان دل گفتار خاص دل . 255 - دل زخم . 256 - دل زداى مقبول ، پسنديده ، پاك كنندهء دل از اندوه و اضطراب و ترديد . 257 - زنده دل -
« بجان زنده دلان سعديا كه ملك وجود نيارزد آنكه دلى را ز خود بيازارى »
سعدى « نور ادب دل را زنده كند » 258 - زوال دل = اعراض ، ركود و خموشى 259 - زيارت دل -
« تا بتوانى زيارت دلها كن ( كافزون ز هزار كعبه آمد يك دل »
خواجه عبد اللَّه انصارى 260 - ساده دل .