249 - رنجش دل -
« مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى
ز بامى كه برخاست مشكل نشيند »
طبيب
250 - روا ديدن دل اجازهء وجدان .
251 - روشندل روشن ضمير -
« چنين گفت روشندل پارسى
كه بگذشت سال از برش چار سى »
فردوسى
« قوى راى و روشندل و نغز گوى »
نظامى
252 - دل روشن شدن ناگهانى بارقه اى كه بر دل مىزند .
253 - دلريش .
254 - زبان دل گفتار خاص دل .
255 - دل زخم .
256 - دل زداى مقبول ، پسنديده ، پاك كنندهء دل از اندوه و اضطراب و ترديد .
257 - زنده دل -
« بجان زنده دلان سعديا كه ملك وجود
نيارزد آنكه دلى را ز خود بيازارى »
سعدى
« نور ادب دل را زنده كند »
258 - زوال دل = اعراض ، ركود و خموشى
259 - زيارت دل -
« تا بتوانى زيارت دلها كن
( كافزون ز هزار كعبه آمد يك دل »
خواجه عبد اللَّه انصارى
260 - ساده دل .