261 - دلساز خاطر نواز ، دلنواز .
262 - دلسازى غيرت و حميت .
263 - سبك دل ظريف خاطر گشتن .
264 - سبك شدن دل ترسيدن -
« از هول زخم او دل گيتى سبك شود
گر در مصاف دست به گرز گران كند »
مسعود سعد
265 - سبك گردانيدن دل خالى كردن دل از كينه يا اندوه -
« دل سبك گردان ز كين تا قابل نيكان شوى
باغبان بيرون كند از خاك گلشن سنگ را »
اقامت صفاهانى
266 - دلستان معشوق -
« دل از آن دلستان بكس نرسد
بر از آن بوستان بكس نرسد »
خاقانى
« اى ساربان آهسته ران كآرام جانم مىرود
و آن دل كه با خود داشتم با دلستانم مىرود »
سعدى
267 - سخت دل بى مهر ، ظالم ، قسى القلب .
268 - سخن دل « سخن كه از دل برآيد بدل نشيند » .
269 - دلسرد .
270 - سرد كردن كسى را بر دل كسى از نظر انداختن وى .
271 - سر رفتن دل تنگ حوصله شدن .
272 - سر گرم كردن دل مشغول داشتن آن .
273 - سر گشتهء دل دل سر گشته -
« اين دل سر گشتهء از خود تهى پر از گداز
بر سر چاه زنخدان كوزهء دولاب بين »