« در محيط آفرينش از حبابى كم مباش
كز نظر وا كردنى دل را به دريا كرد و رفت »
صائب تبريزى
219 - دل درياى نور -
« دل نباشد غير آن درياى نور
دل نظر گاه خدا و آن گاه كور »
مولوى مثنوى
220 - دل دريائى پريشانى و تشويش دل -
« پريشان خاطرى چون زلف يار بى وفا دارم
دل دريايى چون كشتى بى ناخدا دارم »
مير نجات
221 - دست از دل بر آوردن عزم و تصميم قطعى .
222 - دل دگرگون كردن .
223 - دل و دماغ هوى ، علاقه .
224 - دل دوختن -
« دل دوختن بوعدهء معشوق بى وفا
جز آروزى خام و خيال محال نيست »
قدسى
225 - دود دل آه و ناله .
« برق جمالى بجست خرمن خلقى بسوخت
ز آن همه آتش نگفت دود دلى بر شود »
سعدى
226 - دل دور داشتن حالت اجتناب از چيزى -
« دل و مغز را دور دار از شتاب
خرد با شتاب اندر آيد به خواب »
فردوسى
227 - دل دو نيم -
« بلاى چشم در راهى عظيم است
هميشه چشم بر ره دل دو نيم است »
نظامى