« تن بى درد دل جز آب و گل نيست
دل فارغ ز درد عشق دل نيست »
جامى
209 - در دل داشتن باطنا بر آن بودن ، در خاطر داشتن ، نيت آن داشتن -
« همى داشت اندر دل اين شهريار
چنين تا بر آمد بر اين روزگار »
فردوسى
210 - در دل رفتن به دل نشستن .
211 - دل در سنگ شكستن خاموشى گزيدن .
212 - در دل قرار دادن عميقا معتقد شدن .
213 - دل در كمند آوردن -
« وقتى به لطف گوى و مدارا و مردمى
باشد كه در كمند قبول آورى دلى »
سعدى
214 - در دل گرفتن -
« صاف چون آينه مىبايد شدن با نيك و بد
هيچ چيز از هيچ كس در دل نمىبايد گرفت »
صائب تبريزى
215 - دل در گرو گذاشتن -
« يكى را چو من دل بدست كسى
گرو بودمى برد خوارى بسى »
سعدى
216 - در ماندن دل بيچاره شدن دل .
217 - در دل نشستن .
218 - دل دريا كردن دل به دريا زدن -