189 - دلخوشى دادن .
190 - خون دل -
از بس كه سر زلفش در خون دل من شد
در نافهء مشگ افشان دل گشت جگر خوارش »
فريد الدين عطار
« نه زخم خورد كه خون دل خراب نخورد
غرور او ز سفال شكسته آب نخورد »
كليم
191 - دل خون .
192 - خون شدن دل ، دل خونين ، دل خون بودن -
« ور نه خود اشفقن منها چون بدى
گر نه از بيمش دل كه خون شدى »
مولوى
« دلش خون شد و راز در دل بماند
ولى پايش از گريه در گل بماند »
سعدى
193 - دل روح و جان و روان -
« دريغ من كه مرا مرگ و زندگانى تلخ
كه دل تبست و تباهست و تن تباه و تبست
آغاجى
194 - دل شهامت ، شجاعت ، توانائى -
« هزار كبك ندارد دل يكى شاهين
هزار بنده ندارد دل خداوندى
شهيد بلخى
195 - دل مايهء شجاعت و تكيه گاه -
« دل شهر ياران و پشت كيان
به فرياد هر كس كمر در ميان »
فردوسى