73 - بر سر و دل كسى بودن بار خاطر و مايهء رنج او بودن -
74 - برگشتن دل به حالت طبيعى -
75 - برنا دل جوان دل -
76 - بر در دلها نشستن غمخوار بودن به مصيبت ديدگان - « ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته » .
گلستان سعدى
77 - دل بريدن .
78 - بز دل ترسو و جبان .
79 - دل بستن -
« دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بستم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرائى »
سعدى
80 - دل به باد دادن - « چنان افتاد از قضا كه بو نعيم نديم مگر به حديث اين ترك دل به باد داده بود » 81 - دل به جان آمدن -
« سينه مالا مال در دست اى دريغا مرهمى
دل ز تنهائى بجان آمد خدايا همدمى »
حافظ
82 - دل به چند جا رفتن -
« جائى نمىروى كه دل بد گمان من
تا بازگشتن تو به صد جا نمىرود »
صائب تبريزى
83 - به دل خود = به ميل خود
84 - دل به دريا زدن -
« گر به طوفان مىسپارد ور به ساحل مىبرد
دل به دريا و سپر بر روى آب افكندهايم »
سعدى