101 - دل پائين ريختن - « در آن لحظه كه آن حادثه را ديدم دلم پائين ريخت يا دلم فرو ريخت »
102 - پر دل
103 - دل پر آشوب
104 - پراكنده بودن دل -
« كه بازار چندان كه آكنده تر
تهيدست را دل پراكنده تر »
سعدى
105 - دل پر بودن - « دلم از كارهاى او پر است »
106 - پر درد گشتن دل -
« دلش گشت پر درد و رخسار زرد
پر از غم روان لب پر از باد سر »
فردوسى
107 - پر زدن دل - « دلم براى وطن پر مىزند » - « دلش مثل كبوتر پر مىزند »
108 - دل پر سودا
109 - دل پرسى احوال پرسى
110 - دل پر كينه و انتقامجو -
« شد از باختر سوى درياى گنگ
دلى پر ز كين و سرى پر ز جنگ »
111 - پريشان دل
112 - پژمرده دل
113 - دل پسند
114 - پوشيده دل = كور دل
115 - پيچان دل = اضطراب و پريشانى
116 - دل پيروز
117 - دل پيشه = سكوت و خاموشى