54 - آيينهء دل -
آيينهء دل چون شود صافى و پاك
نقشها بينى برون از آب و خاك »
مولوى
« دل صادق بسان آينه است
رازها پيش او معاينه است »
سنائى
55 - دل با خود نبودن - « هامان گفت اى ملك مرا دل با خود نيست از غم ملك زاده » لغت نامه دهخدا - نقل از سمك عيار ج 1 ص 2 56 - بار دل - 57 - بارقه اى كه بر دل مىزند .
58 - باز دل كسى كه دل بمانند دل باز دارد .
59 - باز آمدن دل برگشتن دل به حال طبيعى خود -
« چو باز آمدش دل به جاماسب گفت
كه اين خود چرا داشتى در نهفت »
فردوسى
60 - دل باز كردن « دل باز كردن پيش كسى و غمها و رازها با او گفتن » .
61 - دل با كسى نبودن سخت در هراس و وحشت بودن - « همگان به درگاه آمدند كه با كسى دل نبود » .
تاريخ بيهقى
62 - با دل گفتن -
« دگر گفت با دل كه از چند گاه
شدم من بدين مرز جوياى شاه »
فردوسى
63 - دل بجاى داشتن -
« به او گفت كاين دل ندارد بجاى
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى »
فردوسى
64 - بد دل ، دل بد كردن -
« چو بشنيد مهران ز كيد اين سخن
به دو گفت از ين خواب دل بد مكن »
فردوسى