90 - بى دل بى رحم و بى عاطفه .
91 - دل بيتاب -
« دانم كه بيقرارى اين درد جانگداز
حرف شكايت از دل بيتاب مىكشد »
صائب تبريزى
92 - بيچاره شدن دل .
93 - بيدار دل .
94 - دل بيمار -
« دل بيمار را دوا بتوان
حمق را هيچگونه چاره مدان »
سنائى
95 - بيمارى دل -
96 - دل بينائى ديدن دل -
« همى ديدن دل طلب هر زمان
كه از ديدن دل فزايد روان »
اسدى
97 - دل پاره گشتن
« ديد بنوعى كه دلش پاره گشت
برزگر پير در آن ساده دشت
نظامى
98 - دل پاك -
به دل پاك مرا جامه نا پاك رواست
بد مر آن را كه دل و جامه پليد است و پلشت »
كسائى
99 - پاكدل -
« دل كه پاكيزه بود جامهء ناپاك چه باك
سر كه بى مغز بود نغزى دستار چه سود
100 - پاك كردن دل