« ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
و ندرين كار دل خويش به دريا فكنم »
حافظ
« اشرف از گردون نيابى گوهر مطلوب را
تا نيندازى در اين ره دل به دريا چون حباب »
سعيد اشرف
« رهروان عقل ساحل را به جان دل بسته اند
ما دل خود را به راه عشق بر دريا زديم »
ظهير فاريابى
85 - دل به روى دويدن خون گريستن -
« چو در گوش خواهر شد آن گفتگوى
همه بر دويدش دل از تن به روى »
فردوسى
86 - دل به كسى پرداختن -
« كسى كه روى تو ديدست حال من داند
كه هر كه دل به تو پرداخت صبر نتواند »
سعدى
87 - به دل گرفتن متأثر شدن و در انتظار انتقام بودن -
« فلك به عمر خود از هر كه يافت آزارى
به دل گرفت و به عهد تو انتقام كشيد »
حسن بيك رفيع
88 - به دل نشستن .
89 - بيدل دل از دست داده -
« بيدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد »
حافظ