20 - دل از دست داده دل از كف داده -
« بهر جا قامتش چون من دل از كف داده اى دارد
به رنگ نقش پا در هر قدم افتاده اى دارد »
محمد على طائف
21 - دل آزردن -
« دگر ره نيازارمش سخت دل
چو ياد آيدم سختى كار گل »
سعدى
22 - آزردن دل دل و يا جان را ناراحت كردن
« مرا بهر چه كنى دل نخواهد آزردن
كه هر چه دوست پسندد بجان دوست رواست »
سعدى
23 - دل از كسى پرداختن - دل خالى كردن و قطع علاقه كردن -
« توان از كسى دل بپرداختن
كه دانى كه بى او توان ساختن »
سعدى
24 - دل از كسى يا چيزى شستن اعراض از آن .
25 - از دل گذشتن ملهم شدن - « از دلم گذشت كه امروز دوستم بسراغم مىآيد » 26 - از دل ماندن آزرده خاطر شدن -
« دل چو رويش ديد جانرا در بباخت
خاطر خواجو ازين از دل بماند »
خواجوى كرمانى
27 - از دل نگريستن بسيار اهميت دادن -
« دهم جان گر از دل به من بنگرى
كنم خاك تن تا تو پى بسپرى »
فردوسى
28 - از همهء دل خواستن از همهء سطوح دل خواستن -
« هر كه ما را نخواهد از همه دل
گر همه دل بود از و بگسل »
سنائى