حضورى ) كه واقعيت من را با هر اصطلاحى كه مىتوانيد بيان كنيد به خوبى اثبات مىكند .
5 - انقسام دريافتهاى بشرى بر دو قسم : 1 - حاصل از ارتباط با « آنچه كه هست » . 2 - حاصل از « آنچه بايد باشد » واقعيت دارد .
6 - درك و پذيرش اين كه هر دو قلمرو برون ذاتى و درون ذاتى از قانون تبعيت ميكنند ، واقعيت دارد .
7 - انقسام رفتار بشرى در زندگى به نيك و بد و مطلوبيت رفتار نيك و منفور بودن رفتار بد واقعيت دارد ، اگر چه نيك و بد دو امر نسبى و قابل تفسيرهاى گوناگون مىباشند .
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين را هم بدان
مولوى
با اين ملاحظات به اين نتيجه مىرسيم كه اگر ما ملاك مسئلهء علمى را با شرايطى كه امروز بيان مىكنيم ، در نظر بگيريم در حقيقت نوعى معين و محدود از راه وصول به واقعيت را در نظر گرفتهايم و اگر ما بخواهيم راه وصول به همه واقعيتها را در اين راه باريك و معين و محدود منحصر نمائيم نه تنها بايد از درك و پذيرش واقعيتهائى كه نمونه اى از آنها را متذكر شديم ، سر باز زده و آنها را پندار و خيالات تلقى كنيم ، بلكه با ناديده گرفتن آنها ، حتى واقع - يا بى بوسيلهء علم به اصطلاح معين امروزى هم پوچ و بدون بنياد خواهد بود ، زيرا اگر ما نتوانيم واقعيت بيرون از ذهن را بوسيلهء دريافت مستقيم اثبات كنيم ، روش علمى اصطلاحى ما هم خيالى بيش نخواهد بود . اگر ما نتوانيم واقعيت محسوسات را بوسيلهء ارتباط مستقيم حس با محسوس اثبات كنيم ، موضوعى براى تجربه و مشاهده نخواهيم داشت . در اين مورد سخنى با اهميت را كه از دكارت نقل مىشود ، به ياد مىآوريم كه مىگويد : « اگر كسى بخواهد اجازه بدهد كه در وجود خدا شك كند ، قدرت ندارد كه بديهىترين اصل